من بدون عشق د يگر در شرا ب کهنه ی ساغربدستان بهشتي شور و مستي را نمي جويم.

در مزا ميردلم دنبا ل هر شعری که ميگردم همه خا لي ازعشق ا ست .

در دل و جانم طنين نغمه ی داود خوش آ وا زرا گم کرده ا م د يگر،

من بدون عشق سبزی چمن ها را نمي بينم ؛

دردلم گرمای سوزان بيابا نها ی بي آ ب و علف يخ کرده تر از سردی برف زمستان ا ست.

من بدون عشق د يگر با خود م در آ يينه بيگا نه ا م ؛ حرف دلم را هم نميگو يم.

من بدون عشق د يگر خوا ب شير يني نمي بينم.

من بدون عشق زير با رش سنگين با را ن بها ری گونه هايم خشک و داغ ا ست.

من بدون عشق در برف سفيد پشت بام خانه ها رنگ سياه و تيره مي بينم.

من بدون عشق در ا لماس هم آ ن روشنايي و درخشش راکه در چشمان توجستم ، نمي بينم.

من نفسهايم، بدون عشق، د ر زند ان سينه ، چون ا سيری زير شلا ق شما رش های

معکوس ا ست.

من بدون عشق د يگر نقره گون ا مواج کف آلوده را بر بستر دريا نمي بينم و هنگا م غروب،

قا يق مردان ماهيگير را ديگر نمي بينم.

من بهنگا م غروب ا فتا د ن تاج گل خورشيد را درطشت نارنجي نمي بينم،

و بهنگام سحر؛ آن بپا بر خا ستن ا ز بستر نورو طلا را هم نمي بينم.

من بدون عشق زيبا يي گلها را نمي بينم.

من بدون عشق د يگر عطر گلهای بهاری را نمي بويم

من بدون عشق مي ميرم؛ من بدون عشق مي ميرم؛ من بدون عشق مي ميرم.

اسفند ماه ۱۳۸۳ لوس آنجلس