باز شعر دوستان
من بدون عشق د يگر در شرا ب کهنه ی ساغربدستان بهشتي شور و مستي را نمي جويم.
در مزا ميردلم دنبا ل هر شعری که ميگردم همه خا لي ازعشق ا ست .
در دل و جانم طنين نغمه ی داود خوش آ وا زرا گم کرده ا م د يگر،
من بدون عشق سبزی چمن ها را نمي بينم ؛
دردلم گرمای سوزان بيابا نها ی بي آ ب و علف يخ کرده تر از سردی برف زمستان ا ست.
من بدون عشق د يگر با خود م در آ يينه بيگا نه ا م ؛ حرف دلم را هم نميگو يم.
من بدون عشق د يگر خوا ب شير يني نمي بينم.
من بدون عشق زير با رش سنگين با را ن بها ری گونه هايم خشک و داغ ا ست.
من بدون عشق در برف سفيد پشت بام خانه ها رنگ سياه و تيره مي بينم.
من بدون عشق در ا لماس هم آ ن روشنايي و درخشش راکه در چشمان توجستم ، نمي بينم.
من نفسهايم، بدون عشق، د ر زند ان سينه ، چون ا سيری زير شلا ق شما رش های
معکوس ا ست.
من بدون عشق د يگر نقره گون ا مواج کف آلوده را بر بستر دريا نمي بينم و هنگا م غروب،
قا يق مردان ماهيگير را ديگر نمي بينم.
من بهنگا م غروب ا فتا د ن تاج گل خورشيد را درطشت نارنجي نمي بينم،
و بهنگام سحر؛ آن بپا بر خا ستن ا ز بستر نورو طلا را هم نمي بينم.
من بدون عشق زيبا يي گلها را نمي بينم.
من بدون عشق د يگر عطر گلهای بهاری را نمي بويم
من بدون عشق مي ميرم؛ من بدون عشق مي ميرم؛ من بدون عشق مي ميرم.
اسفند ماه ۱۳۸۳ لوس آنجلس